مامانم...
تا چه زماني" مامانم" گفتنهاي من دل مادرم را ميلرزاند
تا كي كمي بي حالي در صورت مادر را به حساب ناراحتيش ميگذارم و براي خوشحال شدنش هر ترفندي را بكار ميبرم و كوچكترين لبخندش را به حساب خوشحال شدنش ميپندارم
تا كي چند ساعت دوري از مادرم اينگونه مرا دلتنگ ميكند كه بعد از ديدنش نميتوانم دستانم را از دور گردنش باز كنم و هزار بار بگويم "دلم برات تنگ شده بود، كجا بودي ؟دلم برات سوخته بود"
تا كي براي خوابيدنم نياز به "دستهاي نرم "مادرم خواهم داشت !
تا كي "نرمك" مامان خواهم بود ؟
تا كي دل خوش به بازيهاي مامان هستم ،عسل بازي ،نمايش بازي و...
و تاكي مامانم را اينگونه "دو تا دوست دارم"
زماني من انقدر بزرگ خواهم شد كه شرم از بوسيدن مادرم را داشته باشم و سالي يكبار هم نگويم دوستت دارم
اما به يقين ميدانم مادر من
تا هميشه دلش براي مامان گفتن من ميلرزد
تا هميشه منتظر است كه من براي خوشحال شدنش دست به ابتكار بزنم
تا هميشه دلش تنگ ميشود اگر پسرش را ساعتي نبيند
تا هميشه اگر دستانش نرم باشند دوست دارد كه مرا بخواباند
تا هميشه مامانم مرا به اندازه تمامي دنيايش دوست خواهد داشت
و تا هميشه مامانم خواهد بود!



مامانم...
